ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

مچ گیری...

خونه رو تاریک کرده بودم به امید اینکه خوابیدی، اومدم دیدم به به، داری انگشت میخوری، مامان مچتو گرفت...   انگار فهمیدی داری کار اشتباهی می کنی...  ...
30 آبان 1390

فرودگاه...

١٣ آبان90، جمعه، اولین حضور ابوالفضل در فرودگاه بین المللی، عمه اکرم، بازگشت از کربلا...   27 آبان90، جمعه، دومین حضور ابوالفضل در فرودگاه، مهرآباد، بابابزرگم، بازگشت از حج... زیارتشون قبول... و اینم هلیا، دختر عمه ی من، خونه ی بابابزرگم...   بیدار نمیشدی و دل هممون برات تنگ شده بود...     ...
28 آبان 1390

100 روزگی

سلاممممممممممممممممممممممممممممممم عزیز دلم شب عید غدیر پسر گلمون صد روزه شدی... عید دیدنی رفتیم خونه ی مامان جون اینا و اونجا برات یه جشن کوچیک گرفتیم... ایشاالله صد ساله شی... مامانی خوبه یه نظری هم به کیک بکنیا... یک کم مهربون تر... جذبتو عشقه... باشه همین هم قبوله... اینجا هم که بغل بابایی... و اینم کیک سلیقه ی بابا محسن مهربـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون... همیشه سالم باشی... دوستتون دارم...     ...
25 آبان 1390

روز عید قربان

دوشنبه اولین عید قربانی بود که در کنارمون بودی، این روز و مامان جون در نظر گرفته بود تا زندایی صبا رو پاگشا کنه، زندایی برات یه هدیه ی قشنگ آورده بود که در پستهای بعدی برات عکسشو میذارم... اینجا دارم آمادت می کنم... بغل بابا جون مهدی هستی  و داری خمیازه می کشی وقتی اینطور بغلت می کنم بهت می گم لاک پشتیه مامان اینجا هم مامان جون داره یواشکیه من بهت اجازه میده که انگور و مزه کنی... مامانی دوستت دارم...   ...
21 آبان 1390

روزانه ها...

چهارشنبه18 آبانماه با بابا بردیمت چکاپ ماهانه، همه چیز نرمال و عالی بود،وزنت6 کیلو و 200 گرم، قدت 62 سانتی متر و دور سرت 41 سانتی متر، حسابی از دکتر دلبری  کردی، آقای دکتر هم مرتب بهت می گفت :ای جانم... شب و رفتیم خونه ی مامان جون ، اونجا انگار بهت قرص خواب داده باشم حسابی خوابیدی ، پنج شنبه رو رفتیم دیدن کوروش تازه متولد شده ی نساء دوستم...غروب مامان جون حمامت کرد...جمعه دوستم سالومه اومد دیدنت... شب جمعه هم مادرجون و عمه زهرا و عمو مهران و امیرحسین اومدن دیدنمون و برات سوغاتیه کربلا رو آوردن... دست عمه اکرم درد نکنه یه دست لباس خوشگل برات گرفته... الان هم ساعت 5:40 روز شنبه21 آبانماه و خوابیدی و دل من حسابی برات تن...
21 آبان 1390

برف

سلام عسلم الان که دارم برات این پست و میزارم توی بغلم نشستی و با تعجب به مانیتور و کیبرد زل زدی... برعکس پست قبلی که از نگارشش هم معلوم بود چقدر آشفته بودم ،الان خیلی آرومم... داشتم با مامان جون تلفنی صحبت می کردم گفتن داره برف میاد، به پیشنهاد ایشون بردمت کنار پنجره و دونه های سفید برف و نشونت دادم و برات توضیح دادم که برف چیه و از کجا میاد و... من همیشه عاشق برف بودم ... اگه الان کمی بزرگتر بودی آمادت می کردم می رفتم زیر بارش زیبای برف قدم می زدیم... ایشاالله روزهای برفیه دیگه با هم میریم و من از دیدن تو لذت میبرم... عسلکم خیلی زیاد دوستت دارم اینقدر ورجه وورجه نکن سرت می خوره به میز مامانی... ...
17 آبان 1390

3 ماهگی

سلام زندگیه من، سلام عشق من، سلام روح من امروز سه ماهه شدی، عزیزم خیلی خوشحالم که سه ماهه پیشمونی، تازه میشه گفت که امروز یک ساله که پیشمونی، چه روزهایی داریم با هم... مامانی دلم نمیخواد هیچ وقت ناراحتیتو ببینم، ولی این روزا کمی دلگیرم، بعضی ها دلم و بدجوری شکوندن، اصلا ولش کن... از جمعه بگم که بار اول رفتی فرودگاه، استقبال عمه اکرم که از کربلا اومد، زیارتشون قبول... راستی امروز 15 آبان تولد بابا جون مهدی هم هست، از همین جا تولدشون و تبریک می گم، بابا جون واقعا دوستت دارم و به داشتن پدری مثل شما افتخار می کنم... امیدوارم سالهای سال سایه ی شما بالای سر ما باشه و هر روز از گرمای وجودتون بهرمند بشیم... اولین عید ...
15 آبان 1390